![]() |
![]() |
|
| آن چیست که در چشم دیگران خوار و حقیر می آید و مرا سرشار از اشک و لبخند می کند ... |
|
سلام.من دوست و همکلاس و همکار اعظم هستم که به من این اجازه رو داده که واسه چند صباحی اینجا مهمونش باشم. خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ميدانست که ليلي تا ابد طول مي کشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 19:51 توسط اعظم |
|
|
زخم ها در دوران تیرگی ها سخت جان فرسایند ولی این فقط مرگ است که مرا چیزی نمی آموزد. این جمله رو پیرمردی بهم گفت وقتی دید به سختی عصا می زنم. همتون رو به خدایی که خیلی مهربونه میسپارم.سعادتمند باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:29 توسط اعظم |
|
|
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 19:32 توسط اعظم |
|
|
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد نترس از شب یلدا بهار آمدنی است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/30ساعت 0:0 توسط اعظم |
|
|
مزن بر نوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکن و فقیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم قدح پر کن که من در دولت عشق جوانبخت جوانم گر چه پیرم قراری بسته ام با می فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی فراغت باشد از شاه و وزیرم من آن مرغم که هر شام و سحرگاه ز بام عرش می اید صفیرم چو حافظ گنج او در سینه دارم اگرچه مدعی بیند حقیرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/09ساعت 0:43 توسط اعظم |
|
![]() نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم. كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم. بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم . ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم. ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم. آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد. لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم. ![]() رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم. سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم. سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم . سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم . تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد. آفتاب از چهره ما ترسيد . دريافتيم ، و خنده زديم. نهفتيم و سوختيم. هر چه بهم تر ، تنها تر.، از ستيغ جدا شديم: من به خاك آمدم،و بنده شدم . تو بالا رفتي، و خدا شدي . ![]() تو بالا رفتي، و خدا شدي سهراب نیایش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/24ساعت 18:50 توسط اعظم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
كيستي كه من
اينگونه به جد ديار روياهاي خويش را با تو درك مي كنم درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با آ سمان و من با تو سخن مي گو يم ................................. پروردگارا ! بندگانت شكر نعمتهاي تو كنند. و من شكر بودن تو چرا كه نعمت بودن توست. ................................ خدایا ! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدم های روی زمین باشم. شبیه آدم هایی که جز تو یاوری ندارند. از عظمت مهربانی ات در حیرتم. چگونه به من محبت می کنی ، در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. خدایا ! سجده می کنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناههای من صبوری. کمکم کن تا این مهربانیها را درک کنم |
|
RSS
|