تبليغاتX
اشک . لبخند
آن چیست که در چشم دیگران خوار و حقیر می آید و مرا سرشار از اشک و لبخند می کند ...

سلام.من دوست و همکلاس و همکار اعظم هستم که به من این اجازه رو داده که واسه چند صباحی اینجا مهمونش باشم. 

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و

ميدانست که ليلي تا ابد طول مي کشد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 19:51  توسط اعظم | 
 

زخم ها در دوران تیرگی ها سخت جان فرسایند ولی این فقط مرگ است که مرا چیزی نمی آموزد.

این جمله رو پیرمردی بهم گفت وقتی دید به سختی عصا می زنم.
با این جمله مسایل زیادی برام زوشن شد.فرصت یادگیری را که با مردن تو اون ساتحه ممکن بود برا همیشه از دست بدم.تک تک اون زخم ها و دردها که هنوز هم به طور کامل از بین نرفته همه برام درس بود.درسهایی که بهم می گفتند که کجاها رو اشتباه کردم و کجا از حد و مرزی که خدا برام گذاشته  رو رد کردم و جاهایی که وجدانم رو نادیده گرفتم و جاهایی که تو امانت خدا خیانت کردم و ...
این درسها رو خدا به همه نمیده.اوایل از اینکه چرا این بلا باید سر من بیاد از خدا گله مند بودم اما بعدها احساس کردم با تمام کاستی ها و بد بودنم خدا خیلی دوستم داشته که این فرصت دوباره رو بم داده که تو راهی قدم بزارم که خدا دوست داره. این مدت سعی کردم که به اشتباهاتم فکر کنم و از خدا طلب بخشش کنم و مطمئنم خدا می پذیره اگه باز اون اشتباهات رو تکرار نکنم.حالا به هیچ قیمتی حاظر نیستم باز مثل قبل اشتباه کنم و مثل قبل زندگی کنم.
می خوام از چیزها و کسایی که به نوعی باعث میشن اون اعظم بیاد تو ذهنم فاصله بگیرم میخوام از همشون با تمام احترامی که براشون قائلم فاصله بگیرم.من با خودم درگیرم و تو این درگیری میخوام که خطاهای گذشته رو تکرار نکنم.
این وبلاگ رو برا همیشه میبندم و از همه کسانی که خواسته یا ناخواسته بهشون توهین یا بی ادبی یا جسارت کردم معذرت میخوام.

همتون رو به خدایی که خیلی مهربونه میسپارم.سعادتمند باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:29  توسط اعظم | 

 

 

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

 

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 19:32  توسط اعظم | 

 

 

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد       نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 0:0  توسط اعظم | 

 

مزن بر نوک غمزه تیرم

که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است

زکاتم ده که مسکن و فقیرم

 

 

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش گم شد از ضمیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق

جوانبخت جوانم گر چه پیرم

قراری بسته ام با می فروشان

که روز غم بجز ساغر نگیرم

 

 

در این غوغا که کس کس را نپرسد

من از پیر مغان منت پذیرم

 

 

خوشا آن دم کز استغنای مستی

فراغت باشد از شاه و وزیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

ز بام عرش می اید صفیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم

اگرچه مدعی بیند حقیرم

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 0:43  توسط اعظم | 
 
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
 

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .
 

تو بالا رفتي، و خدا شدي

                      سهراب نیایش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 18:50  توسط اعظم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
كيستي كه من
اينگونه به جد
ديار روياهاي خويش
را با تو درك مي كنم
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با آ سمان
و من با تو سخن مي گو يم

.................................

پروردگارا !
بندگانت شكر نعمتهاي تو كنند.
و من شكر بودن تو
چرا كه نعمت بودن توست.
................................


خدایا !
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدم های روی زمین باشم.

شبیه آدم هایی که جز تو یاوری ندارند.

از عظمت مهربانی ات در حیرتم.
چگونه به من محبت می کنی ، در حالی که در سرزمین وجودم
فصل سرد شیطانی حاکم است.
خدایا ! سجده می کنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناههای من صبوری.
کمکم کن تا این مهربانیها را درک کنم





پیوندهای روزانه
خبر گزاري مهر
كارتون . دوران بچگي
انيميشن
تصوير
سایت موعود
سایت کتابخانه ملی
سایت اخبارروزایران
سایت اخبار ورزشی
سایت سازمان سنجش
سایت ابرار
سایت خبر های اینترنتی
سایت آژانس های مسافرتی
سایت آموزش اینترنت
سایت دوستانه
سایت خبر گزلری جمهوری اسلامی ایران
سایت باشگاه دانش پژوه هان جوان
سایت فرهنگ سرای زبان و ادب فارسی
سايت كتابخانه مجلس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
دریای احساس
FREE IRAN
ستاره دریایی
الف لام میم
گفتي در خند ه هاي من غرق شدي پس كو ؟
حتي اگر بهار نيايد...
سیب سرخ
آرزوي بزرگ
وقتی که گرگ زوزه می کشد...
سياوشان
نا شنيده ها
خاطره كوير
آواز پر جبرئل
شكست ناپذير
عکس های خاطره کویر
عشق،عرفان،ادب وهنر
شبهای برفی من و تو
سوده
ایرانیان
خدا یار من است
نسیم غم
اینجا که منم شبیه هیچ جا نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

>